پائیز [دست نوشته , ]
این پائیز زیبا و رویایی...
این فصل قشنگ و بی نظیر...
آمده است ؛ امروز پائیز را زیر پاهایم احساس کردم و در ریه هایم...
وقتی گامهای لرزانم را بر روی برگهای خزان زده و زرد درختان مینهادم...
وقتی بادهای سرمست می وزیدند و ریه هایم را از اکسیر ناب پائیز پر می کردند...
این پائیز از همهء پائیزهای عمرم زیباتر می نمود؛ دلربا تر، دلنشین تر، فرح بخش تر....
شاید چون صدای خرد شدن برگهایی که روزی تنفس را به من هدیه می کردند در عمق جانم می نشست و مرا پرواز می داد به لحظه هایی که سر سبز می دیدمشان، سر سبز و مغرور...
آه! چه رویایی بود آن لحظه ها که نم نم قطره های باران بر گونه هایم می نشست و غبار آشفتگی را از ذهنم می شست و دلم را با هر چک چک اش می لرزاند....
نوشته شده توسط نیاز در پنجشنبه 11 مهر 1387 و ساعت 12:10 ب.ظ
()
نظر
حکایت ما آدمها [دست نوشته , ]
آدمها از نظر من (و البته خیلی ها!!) چند دسته اند که البته نمیتونم دقیقآ بگم چند تا هستن !! دسته ء اول از نظر من : آدمهای جالبی توی این دسته هستند که رفتارهای جالبی هم دارن، مثلآ توی خیابون مینیننت اماخیلی عادی و بی تفاوت از کنارت رد می شن اصلآ انگار نه انگار که میشناسنت!! تازه اگه بری جلو و آشنایی بدی و سلام و علیک کنی یا منکر آشنایی می شن یا اینقدر سرد باهات برخورد می کنن که آنچنان از کارت پشیمون می شی که نگو و نپرس !! در این صورت چند حالت وجود داره ؛ یا کار تو به این آدم گیره و اون هم اینو میدونه برای همین کم محلی می کنه یا یه زمانی کار اون آدم به تو گیر بوده و حالا که خرش از پل گذشته ترجیح میده نشناسدت!! یا اینکه که کلآ آدم بی معرفتیه !!!!! نکته ء1: تعداد آدمهای این دسته خیلی زیاده؛ به تعداد آدمهای کرهءزمین !!!!!!!!! بند 1: خیلی از ما ها جزء همین دسته ء جالب هستیم؛ بعضی هامون گاهی و بعضی هامون همیشه!! همسایه ئ قدیمیمون، دوست و رفیق گذشتمون، همکلاسی دوران دبستان، بچه محلمون رو که یه زمانی با هم همبازی بودیم رو وقتی توی خیابون میبینیم سعی میکنیم نشناسیم و بی تفاوت و سرد از کنارش رد بشیم... تبصره ء 1: آخه 2دقیقه ایستادن و سلام و علیک کردن چی از ما کم میکنه؟ واقعآ چی ازمون کم می کنه؟ مادهء1: کاش کمی تو روابطمون تجدید نظر می کردیم .. کاش کمی، فقط کمی با هم گرمتر و مهربون تر بودیم... کاش... (البته بی معرفت بهترین اسمیه که میشه رو آدمهای این دسته گذاشت)
دستهء دوم از نظر من : این دسته هم آدم های خاصی داره، نمیشه به آدمهای این گروه صفت بی معرفت رو چسبوند، این ها به دلیل مشکلات متعددی که زندگی سر راهشون می زاره و همچنین دیدن بی مهری ها و کم لطفی های اطرافیانشون کمی کم توجه میشن اما آدمهایی هستن که میتونی روی کمکشون همیشه حساب کنی و مطمئن باشی هر جا و هر موقع که اراده کنی مثل یک فرشته ء نجات دستهاتو توی لحظات سختی به گرمی می فشارن و ازت حمایت و پشتیبانی می کنن. نکته ء1: تعداد آدمهای ابن دسته خیلی کمه؛ به تعداد انگشتهای دستت !!!! بند 1: چقدر خوب بود ما ها تلاش می کردیم لااقل گاهی جزء این دسته باشیم؛ اونوقت احتمالآ تعداد آدمهای بی نوا و فقیر و یتیم و بی خانمان و بی سرپرست و..... به نصف کاهش پیدا میکرد. اینو شرط میبندم..!! تبصره ء1: آخه کی از خوب بودن ضرر کره که من و شما دومیش باشیم ؟ ماده ء1 : کاش کمی، فقط کمی مهربان تر و با گذشت تر بودیم... کاش....
(منتظر آپ های بعدی باشید...!!)
نوشته شده توسط نیاز در چهارشنبه 3 مهر 1387 و ساعت 03:09 ق.ظ
()
نظر
آپ [دست نوشته , ]
این وبلاگ رو که به کمک دوست عزیزم راه انداختم تصمیم داشتم دو روز یک بار آپ کنم اما به دلایل متعدد ( از جمله اومدن آسمون به زمین، رفتن زمین به آسمون، عوض شدن جای روز و شب و....!!!!!!! ) دو روز یک بار به دو هفته یک بار !!!! تغییر پیدا کرد!!! اما .... اما تصمیم گرفتم و عزمم رو جزم کردم که دیگه از این اتفاقا نیافته... در ضمن شهادت مولای متقیان امیر المومنین رو هم به دوستان تسلیت می گم. در این شبها من رو هم دعا کنید.
نوشته شده توسط نیاز در شنبه 30 شهریور 1387 و ساعت 01:09 ق.ظ
()
نظر
سلام !! [شعر , ]
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند....
می آیم، می آیم، می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه ، به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز انجا،
در آستانه ئ پر عشق ایستاده،
سلامی دوباره خواهم داد...
"فروغ فرخزاد"
نوشته شده توسط نیاز در شنبه 30 شهریور 1387 و ساعت 01:09 ق.ظ
()
نظر
دوستی [شعر , ]
دل من دیر زمانی ست كه می پندارد؛
دوستی نیز گلی ست؛
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ئ طرد ظریفی دارد،
بی گمان سنگدل است انكه روا می دارد
جان این ساقه ئ نازك را
-دانسته-
بیازارد ! "فریدون مشیری"
نوشته شده توسط نیاز در پنجشنبه 14 شهریور 1387 و ساعت 11:09 ق.ظ
()
نظر
پرواز لحظه ها [شعر , ]
پرواز آفتاب و نسیم و پرنده را
می دانم و صفای دلاویز دشت را
اما، من این میان
پرواز لحظه ها را،
افسوس می خورم...
پرواز این پرنده ئ بی بازگشت را... "فریدون مشیری"
نوشته شده توسط نیاز در دوشنبه 11 شهریور 1387 و ساعت 10:09 ق.ظ
()
نظر
دفترچه ئ یادداشت !!!! [دست نوشته , ]
خوب خاطرم هست استاد ترم اول فیلمنامه نویسی مون یه روز اومد سر كلاس و گفت : (شما با لحن اون آقای گوینده بخونید كه نریتور برنامه ئ جاده ئ ابریشم بود؛ سالها پیش!!!!) بچه ها !! سعی كنید یه دفترچه ئ كوچیك ، با هر ابعادی كه شد (منظورش همون دفترچه هایی كه احتمالآ هر كدوم از ما ها توی كیفمون داریم!! حالا یا برای لیست كردن خرید های روزانه، یا نوشتن بدهكاریا و طلبكاریا، یا نوشتن شماره ی دوستی كه تو خیابون دیدیمش و ازمون گله كرده كه چرا اینقدر بی معرفت شدیم و باهاش تماس نمی گیریم!! و ما هم برای اینكه از سرمون بازش كنیم برای بار هزارم!!! شمارشو می گیریم و توی دفترچه ئ مذكور یادداشت می كنیم و بعدش هم ....!!!!) همیشه همراهتون باشه تا هر جا و هر لحظه ایده ای به ذهنتون رسید یا با صحنه ئ خاص و جالبی برخورد كردید كه قابلیت فیلمنامه شدن رو داشت اون صحنه رو به صورت كات شده فورآ توی دفترچه تون یادداشت كنید. این دفترچه می تونه منبع خوبی برای نوشتن فیلمنامه های آیندتون باشه !! هفته ئ اول همه از سر اجبار !! هر چیز واقعی یا غیر واقعی!! به دردخور یا مزخرفی !! رو كه برامون اتفاق می افتاد!! توی دفترچه مون می نوشتیم!! چون مجبور بودیم سر كلاس برای استاد بخونیم!!! اما...!!! دیگه از هفته ئ دوم عملآ این دفترچه به همون فترچه ئ سابق تبدیل شد!! با همون كاركردهای سابق!!! هرچند فكر می كنم اگه تنبلی رو می ذاشتیم كنار و كمی خلاقیت چاشنی كارمون می كردیم اون دفترچه می تونست رستنگاه خوبی برای پرورش ایده هامون باشه یا حداقل برای تقوبت قلممون !! حالا شاید این وبلاگ بتونه بهم كمك كنه قلمم رو بهتر كنم و از این روزمرگی ممتد خفقان آور كشنده ائ كه درگیرم شده!! خارج شم!! امیدوارم!!
نوشته شده توسط نیاز در یکشنبه 10 شهریور 1387 و ساعت 01:08 ق.ظ
()
نظر
باران.. [شعر , ]
ابر چشمانم...
در غروب ندیدنت....
مدام بهانه میگیرد......
باریدن را.....
نوشته شده توسط نیاز در شنبه 9 شهریور 1387 و ساعت 07:08 ق.ظ
()
نظر
|